تبليغاتX
گزارش هفته

گزارش هفته

یک مجله هفتگی و تفسیر اتفاقات جاری در ایران و جهان

سلام

1-  آمده بود نشسته بود و از جفايي كه نه به او كه به همه زن‌هاي اين جامعه مي‌رود مي‌گفت.در جواني شوهرش داده بودند و او كه در آن سن شايد حدود 15 عاشق همان پسرخاله گَنده دماغِ مادرش شده بود كه پايش را همان مادر به آن خانه باز كرده بود.اصلا آورده بودش تا دخترك كوچكش را از سر باز كند.رفته بود در خانه شوهر و وقتي به خود آمده بود ديده بود دو تا پسر كه در دست و بالش وول مي خورند.شوهري كه از سركار برمي‌گردد و لام تا كام حرفي نمي‌زند و شام مي‌خورد و كپه مرگ بر زمين مي‌گذارد.حتي نوازشي و بوس و بغل هم از او دريغ مي‌شود و او مانده و زنانگي‌اش كه ناخواسته بايد بكر بماند تا مگر ماهي يك بار (آري فقط ماهي يك بار) دستخوش احساس تند و زودگذر همين مرد شود.به قول پدرش انگار كه قسط جنس نسيه مي خواست بدهد.

حسرت مثل ماري كه در خواب زمستاني چنبره بزند زير خاك ، توي دلش خانه كرده بود.حرص مي‌خورد از دست مردي كه "حتي يك بار با پسر در سن بلوغش حرفي از مردانگي نزده بود."

2-  نشست و فكر كرد و ديد كه كار بلد است و همين كه دستش به آرايشگري مي‌رود خوب است.زندگي خودش را مي‌تواند بچرخاند.يك روز همه وسايلش را كه در دو چمدان كوچك جا مي‌گرفت جمع كرد و آمد خانه پدري.طلاق خواست و جدا شد.مي گفت حالا كه به چهل نرسيده‌ام مي خواهم شوهر كنم.دلم مرد مي خواهد.آن هم حلال.مي‌خواهم مرد زندگي‌ام باشد.مرد باشد نه تكه گوشت لاجاني كه بعد از اين همه جدايي هم يك زنگ به من نمي‌زند و نمي‌پرسد كه چه كم گذاشتم كه رفته‌اي؟

3-  حرف عجيبي زد.گفت اگر زن نخواهد كه با شوهرش بخوابد همه توصيه زن دوم و طلاق را مي‌كنند ولي اگر مرد اين‌كاره نباشد همه زن را به فحشا و هوس‌راني متهم مي‌كنند.من هم انسانم.دلم زندگي مي خواهد.

4-  باورم نمي‌شد كه اين همه بفهمد.آنقدر هم مسلط بود به خودش كه وقتي عيالات متحده اين‌ها را تعريف  مي‌كرد دهانم باز مانده بود.ماجراي جداييش را گفته بود قبلا و من هم حق را به او داده بودم.زني كه مي‌خواست زن باشد و به اعتقاد من مي‌تواند.

5-    ديشب طوفان پشت پنجره‌ها آواز مي‌خواند.هيوا آرام خوابيده بود و دل من طوفاني‌تر از هواي پشت پنجره بود.

 

 

فعلا.....

پي‌نويس: مطلب قبلي مال كتابي است كه بعدا اگر عمري بود منتشر مي‌شود.گير ندهيد.

الحمدلله در طول تاسيس اين وبلاگ 4 برابر نظرات دوستان نظر خصوصي داشتيم.نصف آن ها مربوط به همين پست بود.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:11  توسط مازیار  | 

سلام

شايد همه چيز ، همين اتفاق‌ها باشد.همين كه من يك لحظه تصميم بگيرم و از دلم اراجيفي بگويم كه سال‌ها ته دلم مانده بود و بعد تو هم پشت اين اراجيف ، بي هوا بيايي و نشاني بگذاري درِ خانه‌ام.من هم به اعتماد آن نشاني سرگردانِ وادي تازه‌اي شوم كه مرا نگران مي‌كند از انجامش كه سرانجامي نيست براي آن.به ياد آن سريال سال‌هاي دنيا نيامدنمان و ما كه سرگردان همين لحظه‌هاي گذرانيم.

لام تا كام نگويم به كسي رازِ دلِ خويش

وآن ناله جانسوز كنم سازِ دلِ خويش

رازيست در اين خلوتِ خودخواسته‌ي من

آرم به بَرَت شكوه و صد نازِ دلِ خويش

 

 

فعلا.....

پي‌نويس: نداريم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:47  توسط مازیار  | 

سلام

جالب بود.دو نظر داشتم در مورد مطلب حذف يارانه‌ها.از هر دو نفر ممنونم.اما پاسخ:

اول اين‌كه خانم مژده درست مي‌فرمايند.مملكت دارد مي‌رود هوا.اين همان چيزي‌است كه اصول‌گرايان عاقلي مثل لاريجاني و باهنر و توكلي را نگران كرده كه مساله فارغ از مسائل سياسي و جناح‌بندي‌هاي مرتبط است.در واقع ميزان توليد در مملكت به ميزان خطرناكي پايين آمده است.كارخانه‌هاي ورشكسته زياد شده‌اند و كلي توليد كننده آويزان وام‌ها و بهره‌هاي ناشي از آن هستند و انبارهاي پر از محصول و عدم تحقق فروش عملا دست همه آن‌ها رابسته است.

من به‌واسطه كارم ، هميشه با كارخانه‌ها و مراكز صنعتي درگير بوده‌ام و از نزديك وضعيت آن‌ها را مي بينم.توليد كننده در ايران وضع اسفناكي دارد. از يك طرف بازار را به‌خاطر واردات بي‌رويه و ارزان‌قيمت از دست مي‌دهد از طرف ديگر هميشه درگير مسائل پيش‌وپا افتاده‌اي مثل تامين مواد اوليه و ... است.مصيبت‌هاي ديگر بماند.بعد از مدتي هم اگر خيلي پر رو باشد يك جورايي با تعديل نيرو و هزار جور بازي ديگر لك و لك به كار ادامه مي‌دهند.

اين از بخش خصوصي.بخش دولتي هم كه درگير جريان توليد است(مثل ايران‌خودرو و سايپا و الباقي..) به‌دليل نبود راهبري درست و در عين حال مديريت شكم‌سيري و درگيري با جريان‌هاي سياسي هميشه كميت واقعيشان لنگ است و اگر فقط يك رقيب خصوصي برايشان پيدا شود كارشان به مصيبت و زاري مي كشد.نمونه‌اش همين ايران‌خودرو.

راستي چند نفر از شما فكر مي‌كنيد قيمت تمام شده خودرو بسيار پايين است و اين‌ها آن را به چند برابر قيمت تمام شده به ما مي‌فروشند؟بايد عرض كنم خودرو در ايران قيمت تمام شده بسيار بالايي دارد.حتي گاهي بعضي از اين خودروها فقط به صرف تعهدات قبلي (آن هم سياسي )توليد و عرضه مي‌شوند.

دليل آن را هم بگويم.براي مثال ، ميزان ضايعات بالاي توليد خودرو در ايران نوبر است.ضايعات ورق در توليد خودرو در ايران رقمي در حدود 25 الي 30 درصد است.اين رقم در كارخانه هيوندايي معادل 2/0 درصد است.از طرفي هدف‌گذاري براي توليد خودرو در ايران كاملا سياسي است.مثلا مي‌روند در بلاروس كارخانه ايران خودرو مي‌زنند براي توليد سمند.حال آن كه ظرفيت توليد در حدود رقمي بين 500 تا 600 دستگاه در سال است.يعني همه‌اش ضرر.بنا بر اين اين كه به قيمت 6000 دلار بفروش برسد در مقابل ضررهاي ديگر هيچ است.ريخت و پاش هاي مجموعه‌هايي مثل ايران خودرو و سايپا هم بسيار بالاست.به هر حال خرج كه از كيسه مهمان بود ..........

هر سال كلي هزينه‌هاي بي دليل و نمايش و شو-آف و .... فقط براي اين‌كه به ملت شهيد‌پرور عزيز ثابت شود ما در صنعت خودروسازي كسي هستيم براي خودمان.آدم وقتي درگير اين همه مصيبت مي‌شود آن هم از نزديك تازه مي‌فهمد چه بلايي به سر ايران آمده است.

روزگار قشنگي در پيش نداريم.اين كه من مي‌گويم حذف يارانه‌ها خوب است و ال است و بل است نه به اين خاطر كه خودم روزگار خوبي را تجربه مي كنم.بنده خودم هنوز مستاجرم و بابت اجاره منزل و دفتر كارم چيزي در حدود ماهيانه 5/1 ميليون تومان نقدا تقديم صاحب‌خانه‌ها مي‌كنم.

اين هم كه مي گويم سهم ما از اين ثروت چه شد به معني اين نيست كه انتظار داشته باشم دولت سر ماه بيايد و پولي را در كف من و هزاران مثل من بگذارد كه بفرماييد اين هم سهم شما از منابع طبيعي اين مملكت.خير.

من فكر مي كنم درآمد دولت مادامي كه بر مبناي اخذ ماليات از مردم نباشد همين آش است و همين كاسه.دولت بايد از كسب ماليات اخذ درآمد كند و درآمدهاي متفرقه از منابع طبيعي مثل نفت و ... بايد صرف انجام تعهدات حكومت به مردم شود.مثلا بهداشت و آموزش وپرورش رايگان.ايجاد كار و فرصت‌هاي شغلي براي مردم و علي‌الخصوص جوانان.آن هم نه با استخدام دولتي بلكه با ايجاد و رونق فضاي توليد در بخش خصوصي.تا آنجا كه امكان به‌كار گيري نيرو در آن‌ها فراهم شود.اين‌كه دولت شرايطي را از نظر سياسي و اقتصادي و ثبات فراهم كند كه امكان سرمايه‌گذاري در ايران فراهم شود.به يقين هيچ  آدم عاقلي حاضر نيست بيايد در سرزميني سرمايه‌گذاري كند كه هفتاد صاحب دارد و فكر و ذكرش اين است كه مرزهاي جنگ را در هزاران كيلومتر آن‌ورتر در لبنان و عراق و فلسطين نگه‌دارد.

من نگرانم.شديدا نگرانم.اين وضعيت فعلي مثل ملحفه‌اي سفيد مي‌ماند كه بر روي دمل‌هاي چركي و گنديده و عفوني كشيده‌اند و ما فقط سفيدي ملحفه را مي‌بينيم.فكر مي‌كنم با برداشتن يارانه‌ها كمي اين ملحفه برداشته شود و شايد اين ستر عورت آن طبقاتي را بيدار كند كه فكرمي‌كنند اگر رضايت به اين دولت ندهيم و حرفي از آزادي بزنيم فرداي آن روز ناموسمان را مي‌برند و مي‌دزدند و ما مي‌مانيم و قرمساق زيستن و بي‌ناموسي.همان طيف از مردم با اين خيال ها خون جلوي چشمشان را مي‌گيرد و فغان وامصيبتاشان گوش فلك را كر مي‌كند.بگذاريم بدانند پس اين همه ناموس‌پرستي بدون فكر ، بي ناموسي بزرگ‌تري در راه است.والا نه بند تنبان خواهر و مادر كسي شل‌مي‌شود از آزادي ، نه ناموس ما حسرت خيابان خوابي دارد.

 

فعلا.....

پي‌نويس: مدت‌هاست دلم براي فوتبال نويسي تنگ شده است.اين كريم انصاري فرد را ببينيد.او بهترين جاي‌گزين براي شماره 10 مفقودي فوتبال ملي‌است.يك پست اختصاصي طلبش.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:19  توسط مازیار  | 

سلام

خب ، بعد از بيات شدن ماجراي 13 آبان (نه از نوع آيت الله بيات زنجاني كه آرزوي سلامت برايشان داريم و آقا محسن عزيزشان را هم بسيار دوست مي داريم) بهتر است كمي هم سياسي بنويسيم و آن هم در مورد حذف يارانه‌ها از زندگي مردم.

ماجراي لايحه هدفمند شدن يارانه‌ها در مجلس به مشكلات اساسي برخورد.چرا كه محمودخان تقاضا دارد وجوه اختصاص يافته در خارج از برنامه و رديف بودجه منظور شود و در واقع در حسابي باشد كه استفاده از آن تحت نظارت شخص شخيص ايشان قرار بگيرد.اين مساله در مجلس به چالش كشيده شد.اين كار نقض صريح قانون اساسي است.از طرف ديگر فشار مراجع اقتصادي و سياسي روي اين طرح همچنان ادامه دارد.چرا كه يك عمر با همين يارانه‌ها مردم زنده مانده‌اند و اگر همين هم حذف شود معلوم نيست چه بساطي به‌راه خواهد افتاد.حكومتي كه در اوان تاسيس غير رسمي خود توسط بنيان‌گذار خود وعده حذف هزينه‌هاي جاري مثل پول آب و برق و نفت را مي‌داد حالا به روزي رسيده‌است كه بايد پول همه‌ي اين‌ها را از مردم خود بگيرد.

راستش من فكر مي‌كنم هيچ چيزي بهتر از اين نيست كه اين روند صدقه‌گيري مردم از حكومت ، كه آن‌ها را به جيره خواري عادت داده و هميشه آن‌ها را مواجب بگير سر در خانه حكومت قرار داده قطع شود.حذف يارانه‌ها اگرچه با اهداف ديگري دنبال مي‌شود وليكن چند فايده عمده دارد كه به آن خواهم پرداخت:

1-  اولا مردم ياد مي گيرند درست مصرف كنند.ارزاني بي‌دليل كه باعث اسراف بي‌حد و مرز مخصوصا نان و بسياري از چيزهاي مصرفي ديگر مثل انرژي شده است جاي خود را به مصرف آگاهانه و درست خواهد داد.

2-  يك عمر در حجب و حياي ناشي از ترس پرداخت واقعي بهاي همه چيزها سر به گريبان فرو برده‌ايم.يك عمر هر چه خواستند كرديم و هرچه گفتند شنيديم از ترس اين‌‌كه مبادا روزي ما را قطع كنند.حالا كه قرار است بهاي واقعي همه اين چيزها را بپردازيم ، اين پرده‌ها برداشته مي‌شود . ديگر جاي تعارف باقي نمي‌ماند.حالا بايد جواب پس بدهيد كه چه شد آن همه وعده و وعيد؟بهداشت رايگان و آموزش و پرورش رايگان را چه كسي بايد تامين كند؟ جواب من از كارافتاده را چه كسي مي دهد؟پاسخ اين همه فقير و مستمند را چه كسي بايد بدهد؟ سهم من از اين همه درآمد چيست؟ منظورم صد البته اين نيست كه فرداي برداشتن يارانه‌ها مجموعه حكومت پاسخ‌گو خواهند بود وليكن اين در افكار طبقات زيرين اجتماع جايگزين خواهد شد كه حقي از آن ها پيش دولت و حكومت فخيمه مانده است.

3-  هيچ بهانه‌اي از اين پس براي فراهم كردن شرايط مساعد زندگي نخواهد ماند.ما مي‌مانيم و دولتي كه بايد پاسخ بدهد كه چه شد؟سهم ما از عدالت چيست؟ ما حتي حاضريم شعار راي من كو؟ را برداريم و به جاي آن بپرسيم سهم من كو؟ سهم من از اين همه نفت و معدن و منابع طبيعي كو؟

4-  فشار اقتصادي كه در پي اين همه مساله به همه من‌جمله من خواهد آمد ، اصلا چيز خوبي نيست ولي مي‌تواند وضعيت خيلي از مردم را روشن كند.به هر حال ما بايد روزي از شر اين مواجب‌بگيري خلاص مي‌شديم. اين مساله پاره‌كردن تمام رشته‌هاي موصولي به حكومتي است كه سال‌هاي سال است به ما بدهكار است.همين و بس.

اين پست خيلي با عجله نوشته شد.ببخشيد.

 

فعلا.....

پي‌نويس: عيالات متحده زنگ زدند ديروز بعد از ظهر.گفتند تنها نشسته‌اي تو دفترت چه غلطي مي‌كني؟ عرض كردم مشغول هم جنس‌بازي هستم!! براي حذف شاخ از روي سر ايشان توضيح دادم به دوستان هم‌جنس(مذكر) خود زنگ مي‌زنم و حال و احوال مي كنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:37  توسط مازیار  | 

سلام

نچاييم خوب است.امروز اين كه دوباره مي‌توانم مطلب بگذارم ممكن است به مزاجمان نسازد.دلمان سخت براي مصطفي‌جانمان تنگ شده است.اين مصطفي از مردان نيك روزگار است.از آن‌هايي كه بايد دنيا را بگردي تا يكي شبيه او (دقت كنيد شبيه او نه خود او كه عمراً  )‌گير بياوريد.

بدون هيچ تعارف و هيچ اغراقي زندگي‌ام را مديون او هستم.دوستي كه پر و بال من‌را گرفت و پرواز يادم داد.دوستي كه در بدترين شرايط زندگي و وحشتناك‌ترين وضعيت كمكم كرد.چند روز ديگر ، نه سال از آن تلفن  مي‌گذرد كه همه چيز زندگي من را دستخوش محبتي كرد كه در پي آن تلفن قرار داشت.من كارم ، موقعيت شغلي‌ام ، ازدواج و خانواده‌ام و هر آنچه در اين نه سال كسب كرده‌ام را مديون مصطفي هستم. رفاقتي كه با بحث در مورد فوتبال در حياط دانشگاه صنعتي شريف شروع شد و من را با عزيزي آشنا كرد كه هرگز از ياد نمي برمش. هرگز....

مصطفي عزيز.هيچ كلامي و هيچ واژه‌اي قدرت بيان دين من به تو را ندارد.

فعلا.....

پي‌نويس: مصطفي در حوزه نقد ، نابغه است.او كارشناس خوبي در زمينه فوتبال هم هست.نظيرش را كم ديده‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:45  توسط مازیار  | 

سلام

مهدي سحابي هم رفت.

روزگار بي‌رحم است ولي تاريخ از ياد نخواهد برد كه چه بزرگاني كمر به خدمت انسان بسته‌اند. مهدي سحابي ، نقاش ، نويسنده ، روزنامه‌نگار و مترجم بزرگ زمان ما بود.او را با خواندن ترجمه‌اي از اينيا تسيو سيلونه (كتاب دانه زير برف) شناختم.او مترجم رمان بزرگ و بي همتاي در جست‌و‌جوي زمان از دست رفته اثر مارسل پروست بود.كتاب مزدك اثر موريس شيماسكو را هم او ترجمه كرده بود و بسياري از كتب ارزشمندي كه با ترجمه آن ها نقش انكار ناپذير خود در تاريخ ادبيات را پررنگ كرده‌است.

مهدي سحابي نهنگ درياي خُرد ترجمه ايران بود.زبان فارسي و ادبيات جهان به او مديون خواهند بود.يادش به خير.

فعلا.....

پي‌نويس: نداريم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:10  توسط مازیار  | 

سلام

پدر بودن سخت است.وقتي قرار است هر روز به نگاهي كه لبخند دروغيني بر آن نقش بسته‌است ميهمان كني اين تعهد جاودانه‌ات را.

يادم هست روزي كسي به من گفت آدم زير تريلي تكه پاره شود ولي پدر و مادر نشود.امروز كه تو با آن نگاه شيرينت لبخند و شادي از من طلب مي‌كني و برايت مهم نيست كه چرخ ماشين اسباب‌بازي‌ات شكسته و مهم نيست از اين همه درد در دنيا  من و مادرت چقدر سهم برده‌ايم. نگاهم مي‌كني و با زبان تازه‌ بازشده و نصفه و نيمه‌ات مي‌گويي بشين آقايي ، تازه مي فهمم به چه تعهد بزرگي گردن نهاده‌ام.

چقدر شيرين من را آقايي صدا مي‌كني.برعكس تمام بچه‌هاي اين دوره زمانه كه پدر را دَدي ، پاپا يا حداكثر بابا مي‌نامند تو مثل سال‌هاي دور ، مثل نسل هاي گذشته ، آقايي مي‌خواني‌ام كه چقدر هم شيرين و لذت بخش است براي من كه جز تو و مادرت دلخوشي زنده‌اي ندارم.شايد فهميده اي كه پدر تو هم مال اين روزگار و اين زمانه نيست.

شادي بي‌حدت بعد از غيبت يك هفته‌اي من كه از تبريز برگشته‌بودم و اين‌كه هر وقت از تو مي‌پرسند آقايي كجا رفته بود هوار مي‌كشي تبرَز ، من را به غمي دلنشين فرو مي‌برد.

 

آه پسركم!

بر بلنداي ارزوهايم

            مي‌خواهم ،

                        مي خواهم

بر شانه‌هاي كوچكت

هرگز،

احساس نكني

                 سنگيني بار دوش مرا

                 تا لبخند آرام آرام تو.

                        ***

بر ابرنشين دلتنگ قله‌هاي اميدم

                                    مي‌خواهم ،

                                        مي خواهم

هرگز ،

    هرگز احساس نكني

                        شك-شكنجه‌ي چارراه غرور و سقوط

                        ***

برفراز هزار ميخِ صبر و شكنجه و تحقير و محروميّت

لبخند تلخم را در وجودت مي كارم

باشد كه تبسّمي جاوداني

لب‌هاي بي‌گناهت را

                        تنها-تنها

                                    به‌رنگ شكوفه‌ي سربلندي بنشاند.

 

هيواي عزيزم ، دوست ندارم شادي چشمانت جايِ خود را به غم‌خانه دلِ پدرت بدهد.

فعلا.....

پي‌نويس: نداريم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:0  توسط مازیار  | 

سلام

بابت تمام نبودن هايم معذرت.از شنبه هفته گذشته تا شنبه اين هفته (يعني همين ديروز) در تبريز و در نمايشگاه بودم.نمايشگاه نصفيه آب و فاضلاب در تبريز  بود و شركت ما هم در آن جا يك غرفه كوچك و زيرپله‌اي داشت.ساعت كار نمايشگاه از ساعت 3 بعد از ظهر بود تا 9 شب و صبح ها هم كه به جلسات ناشي از ملاقات‌هاي نمايشگاه مي گذشت.اينترنت هتل گسترش (كه در آن ساكن بوديم )هم فقط 2 استيشن داشت كه آن‌هم در اختيار دو برادر بسيجي آلماني بود.يعني اينترنت و باقي قضايا كشك.اين بود كه فقط توانستم نظرات دوستان را ببينم و فرصتي براي جواب دادن و اجراي وعده‌ها نبود.به هر حال بابت همه چيز معذرت.

به زودي مطلب جديد را مي‌نويسم.

فعلا.....

پي‌نويس: براي هر دو نفري كه email داده‌بودند جوابشان را ارسال خواهم كرد.مربوط به پسر محسن رضايي و ديگري درس خواندن براي كنكور .البته وسوسه شدم روش درس‌خواندن پيشنهادي خودم براي كنكور را هم بنويسم.از آن مطلب‌ها كاربردي است.ولي جدا چند نفر خواننده دانش آموز و پشت و كنكوري دارم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:12  توسط مازیار  | 

سلام

ديروز سهيلا قديري اعدام شد. نمي‌خواهم در مورد قانون اعدام صحبت كنم كه خود بحثي پيچيده را مي‌طلبد.سال‌ها قبل فيلم زندگي ديويد گيل را ديدم كه دقيقا راجع به همين موضوع ممنوعيت اعدام بود.آن فيلم شايد بتواند خيلي ارزش‌ها را در چشم مردمي كه به قضاوت احساسي مي‌نشينند عوض كند ولي به هر روي جريان اعدام سهيلا بدجور من‌را به هم ريخت.سهيلا قديري كه در نوجواني در دام اغفال پسري گرفتار آمده بود و پس از رها شدن توسط آن پسر (آن هم بعد دو ماه) تنها و بي‌كس در خيابان‌هاي تهران پرسه مي‌زد ، مفت چنگ نگاه‌هاي هرزه مرداني شد كه مي‌توانند به امثال سهيلا به چشم توالت عمومي نگاه كنند (كه آن هم مي‌شود گاهي بدون ندادن همان سكه بي‌مقدار كه اجرت نگاهبان آن است از جلو چشم طرف فرار كرد و خوشحال بود كه چه منفعت اقتصادي را كسب كرديم و .....).

قصه زندگي سهيلا را مي‌توانيد همه جا بخوانيد.ولي امروز روزنامه اعتماد ، مقاله‌اي از خانم فرزانه روستايي داشت در شرح زجر و مرارت اين دختر كه خوب به رخ مي‌كشيد همه آن‌چه به‌عنوان حقوق شهروندي از سهيلا و امثال سهيلا كه چه عرض كنم از همه مردم ايران دريغ شده‌است.

مقاله خانم فرزانه روستايي را در ادامه مطلب بخوانيد.

فعلا.....

پي‌نويس: نداريم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:26  توسط مازیار  | 

سلام

چهار ماه گذشت.شايد هم يكي دو روز بيشتر.بازداشت محمد قوچاني عزيزم را مي‌گويم.سردبير اعتماد ملي. فخر روزنامه‌نگاري ايران.از سال 69 مي‌شناسيم همديگر را.سال 69 هر دو دانش‌اموز سال اول دبيرستان بوديم.دبيرستان كوشيار گيلاني.در رشت.پدرش با دايي من در بانك ملي همكار بود و ايضاُ دوستي مختصري با پدر من هم داشت و مادر و خاله من هم او را كه آن زمان رييس شعبه بانك ملي بود كه حقوق معلمان و كارمندان آموزش و پرورش را پرداخت مي‌كرد.

روز دوم يا سوم شروع مدرسه بود و من با شروين (اسم خانوادگي محمد قوچاني ) در يك كلاس بوديم.دبير ادبيات پس از درس اول كتاب ادبيات فارسي (كه شعري بود در مايه‌هاي بي نام تو نامه كي كنم باز) حرف مزخرفي زد.گفت هركس كه بيست هزار بيت از بر باشد خود به خود شاعر مي‌شود.احتمالا منظورش ناظم بود (كسي كه كلام منظوم مي‌تواند بسرايد.) . پسركي از روي نيمكت سوم رديف چپ بلند شد و گفت: فكر كنم براي شاعر شدن بايد احساس شاعرانه داشت.شليك خنده برخواست.آن موقع‌ها حرف زدن از احساس و عشق و اين‌جور چيزها كمي كه چه عرض كنم همه‌اش تابو بود.من كه عاشق شعر بودم مي‌فهميدم چه مي‌گويد.زجر تمسخر ديگران را وقتي مي بينند از آن‌ها نه يك قدم كه چندين و چند قدم جلوتري را بارها احساس كرده بودم.از ته كلاس (جاي هميشگي‌ام) بلند شدم و گفتم آن آقا راست مي‌گويد.هر كلام منظومي شعر نيست.نگاه شاعرانه‌ به دنيا و جهان است كه از انسان شاعر مي‌سازد.اين‌بار همان جمع مسخره‌كننده خواستند بخندند ولي صداي خنده جز از چند نفر نيامد.نگاه دوست جديدم از پشت آن چشم‌هاي ميشي ، كه هنوز سرپا ايستاده بود از من تشكر مي‌كرد.من دوست جديدي پيدا كرده‌بودم.شروين قوچاني.  دوستي من با شروين از همان لحظه آغاز شد.دوستي كه تا همين الان ادامه دارد.

شروين عاشق كتاب بود و عاشق علوم انساني.پدر بزرگوارش خيلي دوست داشت شروين پزشكي بخواند.هم‌دوره‌اي‌هاي من مي‌دانند آن زمان قبولي در رشته پزشكي آرزوي خيلي ها بود.شروين به سختي در برابر خواسته پدرش مقاومت مي كرد.در اين راه بسيار زجر كشيد.پدرش خوشبختي او را مي‌خواست ولي خوشبختي براي شروين با خوشبختي كه پدرش براي او متصور بود فرق مي‌كرد.

شروين قصد ادامه تحصيل در جامعه‌شناسي را داشت.آشنايي او با دبير تاريخ ما ، او را راغب به رشته علوم سياسي كرد.شروين در دانشگاه پذيرفته شد و علوم سياسي خواند.تا مقطع فوق ليسانس ادامه تحصيل داد.

عشق او به روزنامه‌نگاري آنقدر زياد بود كه در همان دوران دبيرستان دست به انتشار مجله زد. دقت كنيد مجله نه روزنامه ديواري.چند صفحه نوشت و با دستگاه كپي با تيراژ 20 نسخه (همه از جيب خودش) نشريه را آماده كرد.همان وقت هم در روزنامه محلي كادح در گيلان مقاله نوشت.در دفاع از اجتماعي بودن شعر سهراب سپهري و كمي هم تاختن به شاملو كه من عاشقش بودم.

شروين در تهران هم روزنامه نگاري كرد.مجله ايران فردا در قسمت پاسخ به خوانندگان بخش هايي از مقاله او را چاپ كرد كه به بررسي موضع حقوقي و شرعي و روحاني كسوت روحانيت مي پرداخت و در آن مقاله كه به گمان من از بسياري از مقاله‌هاي آن شماره مجله ايران فردا بهتر بود ، به اين مي‌پرداخت كه روحانيت يك شغل وكالتي است و نه يك جايگاه روحاني و از ديار بالا.

شروين مجله گوناگون را هم درآورد.5 شماره كه به همت خودش چاپ شد و محمد رهبر هم در آن مطلب نوشت.من هم در شماره اول آن مقاله‌اي ورزشي داشتم كه همكاري من با آن‌ها به همان شماره محدود شد.

شروين بعد از دوم خرداد و انتشار روزنامه جامعه  جذب اين روزنامه شد و با ستون چهره‌هاي هفته قدرت قلم خود را به رخ همگان كشيد.آنقدر خوب مي نوشت كه داد كيهان درآمد كه اين آقا خواهرزاده سعيد حجاريان است و مقالاتي كه حجاريان نمي‌تواند به‌نام خود منتشر كند را به خواهرزاده خود مي‌دهد.با مزه بود.شروين در مقاله‌اي خطاب به روزنامه توپخانه نوشت آقايان ، بنده برخلاف اسم خود كه قوچاني است ، اهل اصفهان نيستم تا خواهرزاده سعيد حجاريان باشم.من اهل رشت هستم!!

شروين در پي بازداشت‌هاي اواخر دهه هفتاد به زندان افتاد تا در آنجا پاسخگوي بازجوياني باشد كه سرمنشا و نويسنده مقالات او را مي خواستند.او در پاسخ به آنان آنقدر در همان زندان و بدون دستيابي به منابعي كه بايد نيازش مي‌شد نوشت تا همه را از رو برد.

شروين در زمان مديريت عطريان‌فر در روزنامه همشهري توانمندي خود را با انتشار ضميمه‌هاي ماهانه و هفتگي همشهري نشان داد و بعد از آن سردبير روزنامه شرق شد.روزنامه‌اي كه تا كنون نظيرش را نديده‌ايم.به گفته يكي از دوستان شرق به درد زندان مي خورد.بس كه مطلب داشت و خواننده‌ها معمولا نمي‌رسيدند همه آن مطالب را بخوانند.

بعد از تعطيلي شرق ، نوبت به سردبيري روزنامه هم ميهن رسيد كه آن هم به سرنوشت شرق دچار شد.پس از آن قوچاني ، هفته‌نامه شهروند را منتشر كرد.اين هفته نامه نيز برگ زرين ديگري بود در تاريخ مطبوعات ايران.

بعد از آن را هم كه همه مي دانند.روزنامه اعتماد ملي و بعد هم اوين.

چند شب قبل ، به ياد او و تمام خاطرات گذشته‌مان ، به خاطر آن دوستي قديمي و اين‌كه او چقدر تنهاست الان و چقدر بايد فكر و خيال كند ، در بالكن خانه نشستم و يك شكم سير گريه كردم.

خدا كند كه زودتر بيايي.

 

فعلا.....

پي‌نويس: نداريم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:35  توسط مازیار  |