سلام
چهار ماه گذشت.شايد هم يكي دو روز بيشتر.بازداشت محمد قوچاني عزيزم را ميگويم.سردبير اعتماد ملي. فخر روزنامهنگاري ايران.از سال 69 ميشناسيم همديگر را.سال 69 هر دو دانشاموز سال اول دبيرستان بوديم.دبيرستان كوشيار گيلاني.در رشت.پدرش با دايي من در بانك ملي همكار بود و ايضاُ دوستي مختصري با پدر من هم داشت و مادر و خاله من هم او را كه آن زمان رييس شعبه بانك ملي بود كه حقوق معلمان و كارمندان آموزش و پرورش را پرداخت ميكرد.
روز دوم يا سوم شروع مدرسه بود و من با شروين (اسم خانوادگي محمد قوچاني ) در يك كلاس بوديم.دبير ادبيات پس از درس اول كتاب ادبيات فارسي (كه شعري بود در مايههاي بي نام تو نامه كي كنم باز) حرف مزخرفي زد.گفت هركس كه بيست هزار بيت از بر باشد خود به خود شاعر ميشود.احتمالا منظورش ناظم بود (كسي كه كلام منظوم ميتواند بسرايد.) . پسركي از روي نيمكت سوم رديف چپ بلند شد و گفت: فكر كنم براي شاعر شدن بايد احساس شاعرانه داشت.شليك خنده برخواست.آن موقعها حرف زدن از احساس و عشق و اينجور چيزها كمي كه چه عرض كنم همهاش تابو بود.من كه عاشق شعر بودم ميفهميدم چه ميگويد.زجر تمسخر ديگران را وقتي مي بينند از آنها نه يك قدم كه چندين و چند قدم جلوتري را بارها احساس كرده بودم.از ته كلاس (جاي هميشگيام) بلند شدم و گفتم آن آقا راست ميگويد.هر كلام منظومي شعر نيست.نگاه شاعرانه به دنيا و جهان است كه از انسان شاعر ميسازد.اينبار همان جمع مسخرهكننده خواستند بخندند ولي صداي خنده جز از چند نفر نيامد.نگاه دوست جديدم از پشت آن چشمهاي ميشي ، كه هنوز سرپا ايستاده بود از من تشكر ميكرد.من دوست جديدي پيدا كردهبودم.شروين قوچاني. دوستي من با شروين از همان لحظه آغاز شد.دوستي كه تا همين الان ادامه دارد.
شروين عاشق كتاب بود و عاشق علوم انساني.پدر بزرگوارش خيلي دوست داشت شروين پزشكي بخواند.همدورهايهاي من ميدانند آن زمان قبولي در رشته پزشكي آرزوي خيلي ها بود.شروين به سختي در برابر خواسته پدرش مقاومت مي كرد.در اين راه بسيار زجر كشيد.پدرش خوشبختي او را ميخواست ولي خوشبختي براي شروين با خوشبختي كه پدرش براي او متصور بود فرق ميكرد.
شروين قصد ادامه تحصيل در جامعهشناسي را داشت.آشنايي او با دبير تاريخ ما ، او را راغب به رشته علوم سياسي كرد.شروين در دانشگاه پذيرفته شد و علوم سياسي خواند.تا مقطع فوق ليسانس ادامه تحصيل داد.
عشق او به روزنامهنگاري آنقدر زياد بود كه در همان دوران دبيرستان دست به انتشار مجله زد. دقت كنيد مجله نه روزنامه ديواري.چند صفحه نوشت و با دستگاه كپي با تيراژ 20 نسخه (همه از جيب خودش) نشريه را آماده كرد.همان وقت هم در روزنامه محلي كادح در گيلان مقاله نوشت.در دفاع از اجتماعي بودن شعر سهراب سپهري و كمي هم تاختن به شاملو كه من عاشقش بودم.
شروين در تهران هم روزنامه نگاري كرد.مجله ايران فردا در قسمت پاسخ به خوانندگان بخش هايي از مقاله او را چاپ كرد كه به بررسي موضع حقوقي و شرعي و روحاني كسوت روحانيت مي پرداخت و در آن مقاله كه به گمان من از بسياري از مقالههاي آن شماره مجله ايران فردا بهتر بود ، به اين ميپرداخت كه روحانيت يك شغل وكالتي است و نه يك جايگاه روحاني و از ديار بالا.
شروين مجله گوناگون را هم درآورد.5 شماره كه به همت خودش چاپ شد و محمد رهبر هم در آن مطلب نوشت.من هم در شماره اول آن مقالهاي ورزشي داشتم كه همكاري من با آنها به همان شماره محدود شد.
شروين بعد از دوم خرداد و انتشار روزنامه جامعه جذب اين روزنامه شد و با ستون چهرههاي هفته قدرت قلم خود را به رخ همگان كشيد.آنقدر خوب مي نوشت كه داد كيهان درآمد كه اين آقا خواهرزاده سعيد حجاريان است و مقالاتي كه حجاريان نميتواند بهنام خود منتشر كند را به خواهرزاده خود ميدهد.با مزه بود.شروين در مقالهاي خطاب به روزنامه توپخانه نوشت آقايان ، بنده برخلاف اسم خود كه قوچاني است ، اهل اصفهان نيستم تا خواهرزاده سعيد حجاريان باشم.من اهل رشت هستم!!
شروين در پي بازداشتهاي اواخر دهه هفتاد به زندان افتاد تا در آنجا پاسخگوي بازجوياني باشد كه سرمنشا و نويسنده مقالات او را مي خواستند.او در پاسخ به آنان آنقدر در همان زندان و بدون دستيابي به منابعي كه بايد نيازش ميشد نوشت تا همه را از رو برد.
شروين در زمان مديريت عطريانفر در روزنامه همشهري توانمندي خود را با انتشار ضميمههاي ماهانه و هفتگي همشهري نشان داد و بعد از آن سردبير روزنامه شرق شد.روزنامهاي كه تا كنون نظيرش را نديدهايم.به گفته يكي از دوستان شرق به درد زندان مي خورد.بس كه مطلب داشت و خوانندهها معمولا نميرسيدند همه آن مطالب را بخوانند.
بعد از تعطيلي شرق ، نوبت به سردبيري روزنامه هم ميهن رسيد كه آن هم به سرنوشت شرق دچار شد.پس از آن قوچاني ، هفتهنامه شهروند را منتشر كرد.اين هفته نامه نيز برگ زرين ديگري بود در تاريخ مطبوعات ايران.
بعد از آن را هم كه همه مي دانند.روزنامه اعتماد ملي و بعد هم اوين.
چند شب قبل ، به ياد او و تمام خاطرات گذشتهمان ، به خاطر آن دوستي قديمي و اينكه او چقدر تنهاست الان و چقدر بايد فكر و خيال كند ، در بالكن خانه نشستم و يك شكم سير گريه كردم.
خدا كند كه زودتر بيايي.
فعلا.....
پينويس: نداريم.