تبليغاتX
گزارش هفته

گزارش هفته

یک مجله هفتگی و تفسیر اتفاقات جاری در ایران و جهان

سلام

نچاييم خوب است.امروز اين كه دوباره مي‌توانم مطلب بگذارم ممكن است به مزاجمان نسازد.دلمان سخت براي مصطفي‌جانمان تنگ شده است.اين مصطفي از مردان نيك روزگار است.از آن‌هايي كه بايد دنيا را بگردي تا يكي شبيه او (دقت كنيد شبيه او نه خود او كه عمراً  )‌گير بياوريد.

بدون هيچ تعارف و هيچ اغراقي زندگي‌ام را مديون او هستم.دوستي كه پر و بال من‌را گرفت و پرواز يادم داد.دوستي كه در بدترين شرايط زندگي و وحشتناك‌ترين وضعيت كمكم كرد.چند روز ديگر ، نه سال از آن تلفن  مي‌گذرد كه همه چيز زندگي من را دستخوش محبتي كرد كه در پي آن تلفن قرار داشت.من كارم ، موقعيت شغلي‌ام ، ازدواج و خانواده‌ام و هر آنچه در اين نه سال كسب كرده‌ام را مديون مصطفي هستم. رفاقتي كه با بحث در مورد فوتبال در حياط دانشگاه صنعتي شريف شروع شد و من را با عزيزي آشنا كرد كه هرگز از ياد نمي برمش. هرگز....

مصطفي عزيز.هيچ كلامي و هيچ واژه‌اي قدرت بيان دين من به تو را ندارد.

فعلا.....

پي‌نويس: مصطفي در حوزه نقد ، نابغه است.او كارشناس خوبي در زمينه فوتبال هم هست.نظيرش را كم ديده‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:45  توسط مازیار  | 

سلام

مهدي سحابي هم رفت.

روزگار بي‌رحم است ولي تاريخ از ياد نخواهد برد كه چه بزرگاني كمر به خدمت انسان بسته‌اند. مهدي سحابي ، نقاش ، نويسنده ، روزنامه‌نگار و مترجم بزرگ زمان ما بود.او را با خواندن ترجمه‌اي از اينيا تسيو سيلونه (كتاب دانه زير برف) شناختم.او مترجم رمان بزرگ و بي همتاي در جست‌و‌جوي زمان از دست رفته اثر مارسل پروست بود.كتاب مزدك اثر موريس شيماسكو را هم او ترجمه كرده بود و بسياري از كتب ارزشمندي كه با ترجمه آن ها نقش انكار ناپذير خود در تاريخ ادبيات را پررنگ كرده‌است.

مهدي سحابي نهنگ درياي خُرد ترجمه ايران بود.زبان فارسي و ادبيات جهان به او مديون خواهند بود.يادش به خير.

فعلا.....

پي‌نويس: نداريم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:10  توسط مازیار  | 

سلام

پدر بودن سخت است.وقتي قرار است هر روز به نگاهي كه لبخند دروغيني بر آن نقش بسته‌است ميهمان كني اين تعهد جاودانه‌ات را.

يادم هست روزي كسي به من گفت آدم زير تريلي تكه پاره شود ولي پدر و مادر نشود.امروز كه تو با آن نگاه شيرينت لبخند و شادي از من طلب مي‌كني و برايت مهم نيست كه چرخ ماشين اسباب‌بازي‌ات شكسته و مهم نيست از اين همه درد در دنيا  من و مادرت چقدر سهم برده‌ايم. نگاهم مي‌كني و با زبان تازه‌ بازشده و نصفه و نيمه‌ات مي‌گويي بشين آقايي ، تازه مي فهمم به چه تعهد بزرگي گردن نهاده‌ام.

چقدر شيرين من را آقايي صدا مي‌كني.برعكس تمام بچه‌هاي اين دوره زمانه كه پدر را دَدي ، پاپا يا حداكثر بابا مي‌نامند تو مثل سال‌هاي دور ، مثل نسل هاي گذشته ، آقايي مي‌خواني‌ام كه چقدر هم شيرين و لذت بخش است براي من كه جز تو و مادرت دلخوشي زنده‌اي ندارم.شايد فهميده اي كه پدر تو هم مال اين روزگار و اين زمانه نيست.

شادي بي‌حدت بعد از غيبت يك هفته‌اي من كه از تبريز برگشته‌بودم و اين‌كه هر وقت از تو مي‌پرسند آقايي كجا رفته بود هوار مي‌كشي تبرَز ، من را به غمي دلنشين فرو مي‌برد.

 

آه پسركم!

بر بلنداي ارزوهايم

            مي‌خواهم ،

                        مي خواهم

بر شانه‌هاي كوچكت

هرگز،

احساس نكني

                 سنگيني بار دوش مرا

                 تا لبخند آرام آرام تو.

                        ***

بر ابرنشين دلتنگ قله‌هاي اميدم

                                    مي‌خواهم ،

                                        مي خواهم

هرگز ،

    هرگز احساس نكني

                        شك-شكنجه‌ي چارراه غرور و سقوط

                        ***

برفراز هزار ميخِ صبر و شكنجه و تحقير و محروميّت

لبخند تلخم را در وجودت مي كارم

باشد كه تبسّمي جاوداني

لب‌هاي بي‌گناهت را

                        تنها-تنها

                                    به‌رنگ شكوفه‌ي سربلندي بنشاند.

 

هيواي عزيزم ، دوست ندارم شادي چشمانت جايِ خود را به غم‌خانه دلِ پدرت بدهد.

فعلا.....

پي‌نويس: نداريم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:0  توسط مازیار  | 

سلام

بابت تمام نبودن هايم معذرت.از شنبه هفته گذشته تا شنبه اين هفته (يعني همين ديروز) در تبريز و در نمايشگاه بودم.نمايشگاه نصفيه آب و فاضلاب در تبريز  بود و شركت ما هم در آن جا يك غرفه كوچك و زيرپله‌اي داشت.ساعت كار نمايشگاه از ساعت 3 بعد از ظهر بود تا 9 شب و صبح ها هم كه به جلسات ناشي از ملاقات‌هاي نمايشگاه مي گذشت.اينترنت هتل گسترش (كه در آن ساكن بوديم )هم فقط 2 استيشن داشت كه آن‌هم در اختيار دو برادر بسيجي آلماني بود.يعني اينترنت و باقي قضايا كشك.اين بود كه فقط توانستم نظرات دوستان را ببينم و فرصتي براي جواب دادن و اجراي وعده‌ها نبود.به هر حال بابت همه چيز معذرت.

به زودي مطلب جديد را مي‌نويسم.

فعلا.....

پي‌نويس: براي هر دو نفري كه email داده‌بودند جوابشان را ارسال خواهم كرد.مربوط به پسر محسن رضايي و ديگري درس خواندن براي كنكور .البته وسوسه شدم روش درس‌خواندن پيشنهادي خودم براي كنكور را هم بنويسم.از آن مطلب‌ها كاربردي است.ولي جدا چند نفر خواننده دانش آموز و پشت و كنكوري دارم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:12  توسط مازیار  | 

سلام

ديروز سهيلا قديري اعدام شد. نمي‌خواهم در مورد قانون اعدام صحبت كنم كه خود بحثي پيچيده را مي‌طلبد.سال‌ها قبل فيلم زندگي ديويد گيل را ديدم كه دقيقا راجع به همين موضوع ممنوعيت اعدام بود.آن فيلم شايد بتواند خيلي ارزش‌ها را در چشم مردمي كه به قضاوت احساسي مي‌نشينند عوض كند ولي به هر روي جريان اعدام سهيلا بدجور من‌را به هم ريخت.سهيلا قديري كه در نوجواني در دام اغفال پسري گرفتار آمده بود و پس از رها شدن توسط آن پسر (آن هم بعد دو ماه) تنها و بي‌كس در خيابان‌هاي تهران پرسه مي‌زد ، مفت چنگ نگاه‌هاي هرزه مرداني شد كه مي‌توانند به امثال سهيلا به چشم توالت عمومي نگاه كنند (كه آن هم مي‌شود گاهي بدون ندادن همان سكه بي‌مقدار كه اجرت نگاهبان آن است از جلو چشم طرف فرار كرد و خوشحال بود كه چه منفعت اقتصادي را كسب كرديم و .....).

قصه زندگي سهيلا را مي‌توانيد همه جا بخوانيد.ولي امروز روزنامه اعتماد ، مقاله‌اي از خانم فرزانه روستايي داشت در شرح زجر و مرارت اين دختر كه خوب به رخ مي‌كشيد همه آن‌چه به‌عنوان حقوق شهروندي از سهيلا و امثال سهيلا كه چه عرض كنم از همه مردم ايران دريغ شده‌است.

مقاله خانم فرزانه روستايي را در ادامه مطلب بخوانيد.

فعلا.....

پي‌نويس: نداريم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:26  توسط مازیار  | 

سلام

چهار ماه گذشت.شايد هم يكي دو روز بيشتر.بازداشت محمد قوچاني عزيزم را مي‌گويم.سردبير اعتماد ملي. فخر روزنامه‌نگاري ايران.از سال 69 مي‌شناسيم همديگر را.سال 69 هر دو دانش‌اموز سال اول دبيرستان بوديم.دبيرستان كوشيار گيلاني.در رشت.پدرش با دايي من در بانك ملي همكار بود و ايضاُ دوستي مختصري با پدر من هم داشت و مادر و خاله من هم او را كه آن زمان رييس شعبه بانك ملي بود كه حقوق معلمان و كارمندان آموزش و پرورش را پرداخت مي‌كرد.

روز دوم يا سوم شروع مدرسه بود و من با شروين (اسم خانوادگي محمد قوچاني ) در يك كلاس بوديم.دبير ادبيات پس از درس اول كتاب ادبيات فارسي (كه شعري بود در مايه‌هاي بي نام تو نامه كي كنم باز) حرف مزخرفي زد.گفت هركس كه بيست هزار بيت از بر باشد خود به خود شاعر مي‌شود.احتمالا منظورش ناظم بود (كسي كه كلام منظوم مي‌تواند بسرايد.) . پسركي از روي نيمكت سوم رديف چپ بلند شد و گفت: فكر كنم براي شاعر شدن بايد احساس شاعرانه داشت.شليك خنده برخواست.آن موقع‌ها حرف زدن از احساس و عشق و اين‌جور چيزها كمي كه چه عرض كنم همه‌اش تابو بود.من كه عاشق شعر بودم مي‌فهميدم چه مي‌گويد.زجر تمسخر ديگران را وقتي مي بينند از آن‌ها نه يك قدم كه چندين و چند قدم جلوتري را بارها احساس كرده بودم.از ته كلاس (جاي هميشگي‌ام) بلند شدم و گفتم آن آقا راست مي‌گويد.هر كلام منظومي شعر نيست.نگاه شاعرانه‌ به دنيا و جهان است كه از انسان شاعر مي‌سازد.اين‌بار همان جمع مسخره‌كننده خواستند بخندند ولي صداي خنده جز از چند نفر نيامد.نگاه دوست جديدم از پشت آن چشم‌هاي ميشي ، كه هنوز سرپا ايستاده بود از من تشكر مي‌كرد.من دوست جديدي پيدا كرده‌بودم.شروين قوچاني.  دوستي من با شروين از همان لحظه آغاز شد.دوستي كه تا همين الان ادامه دارد.

شروين عاشق كتاب بود و عاشق علوم انساني.پدر بزرگوارش خيلي دوست داشت شروين پزشكي بخواند.هم‌دوره‌اي‌هاي من مي‌دانند آن زمان قبولي در رشته پزشكي آرزوي خيلي ها بود.شروين به سختي در برابر خواسته پدرش مقاومت مي كرد.در اين راه بسيار زجر كشيد.پدرش خوشبختي او را مي‌خواست ولي خوشبختي براي شروين با خوشبختي كه پدرش براي او متصور بود فرق مي‌كرد.

شروين قصد ادامه تحصيل در جامعه‌شناسي را داشت.آشنايي او با دبير تاريخ ما ، او را راغب به رشته علوم سياسي كرد.شروين در دانشگاه پذيرفته شد و علوم سياسي خواند.تا مقطع فوق ليسانس ادامه تحصيل داد.

عشق او به روزنامه‌نگاري آنقدر زياد بود كه در همان دوران دبيرستان دست به انتشار مجله زد. دقت كنيد مجله نه روزنامه ديواري.چند صفحه نوشت و با دستگاه كپي با تيراژ 20 نسخه (همه از جيب خودش) نشريه را آماده كرد.همان وقت هم در روزنامه محلي كادح در گيلان مقاله نوشت.در دفاع از اجتماعي بودن شعر سهراب سپهري و كمي هم تاختن به شاملو كه من عاشقش بودم.

شروين در تهران هم روزنامه نگاري كرد.مجله ايران فردا در قسمت پاسخ به خوانندگان بخش هايي از مقاله او را چاپ كرد كه به بررسي موضع حقوقي و شرعي و روحاني كسوت روحانيت مي پرداخت و در آن مقاله كه به گمان من از بسياري از مقاله‌هاي آن شماره مجله ايران فردا بهتر بود ، به اين مي‌پرداخت كه روحانيت يك شغل وكالتي است و نه يك جايگاه روحاني و از ديار بالا.

شروين مجله گوناگون را هم درآورد.5 شماره كه به همت خودش چاپ شد و محمد رهبر هم در آن مطلب نوشت.من هم در شماره اول آن مقاله‌اي ورزشي داشتم كه همكاري من با آن‌ها به همان شماره محدود شد.

شروين بعد از دوم خرداد و انتشار روزنامه جامعه  جذب اين روزنامه شد و با ستون چهره‌هاي هفته قدرت قلم خود را به رخ همگان كشيد.آنقدر خوب مي نوشت كه داد كيهان درآمد كه اين آقا خواهرزاده سعيد حجاريان است و مقالاتي كه حجاريان نمي‌تواند به‌نام خود منتشر كند را به خواهرزاده خود مي‌دهد.با مزه بود.شروين در مقاله‌اي خطاب به روزنامه توپخانه نوشت آقايان ، بنده برخلاف اسم خود كه قوچاني است ، اهل اصفهان نيستم تا خواهرزاده سعيد حجاريان باشم.من اهل رشت هستم!!

شروين در پي بازداشت‌هاي اواخر دهه هفتاد به زندان افتاد تا در آنجا پاسخگوي بازجوياني باشد كه سرمنشا و نويسنده مقالات او را مي خواستند.او در پاسخ به آنان آنقدر در همان زندان و بدون دستيابي به منابعي كه بايد نيازش مي‌شد نوشت تا همه را از رو برد.

شروين در زمان مديريت عطريان‌فر در روزنامه همشهري توانمندي خود را با انتشار ضميمه‌هاي ماهانه و هفتگي همشهري نشان داد و بعد از آن سردبير روزنامه شرق شد.روزنامه‌اي كه تا كنون نظيرش را نديده‌ايم.به گفته يكي از دوستان شرق به درد زندان مي خورد.بس كه مطلب داشت و خواننده‌ها معمولا نمي‌رسيدند همه آن مطالب را بخوانند.

بعد از تعطيلي شرق ، نوبت به سردبيري روزنامه هم ميهن رسيد كه آن هم به سرنوشت شرق دچار شد.پس از آن قوچاني ، هفته‌نامه شهروند را منتشر كرد.اين هفته نامه نيز برگ زرين ديگري بود در تاريخ مطبوعات ايران.

بعد از آن را هم كه همه مي دانند.روزنامه اعتماد ملي و بعد هم اوين.

چند شب قبل ، به ياد او و تمام خاطرات گذشته‌مان ، به خاطر آن دوستي قديمي و اين‌كه او چقدر تنهاست الان و چقدر بايد فكر و خيال كند ، در بالكن خانه نشستم و يك شكم سير گريه كردم.

خدا كند كه زودتر بيايي.

 

فعلا.....

پي‌نويس: نداريم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:35  توسط مازیار  | 

سلام

امروز ضميمه روزنامه اعتماد به بررسي رمان" آينه‌هاي در دار " هوشنگ گلشيري اختصاص داشت.هوشنگ گلشيري را مي‌شناختم.مي‌دانستم نويسنده‌ي ماهري است و به‌نام. از تلاش‌هاي او براي تشكيل كانون نويسندگان ايران هم خبر داشتم.ولي تا سال 76 چيزي از او نخوانده بودم.آينه‌هاي در دار اولين كتابي بود كه از او خواندم.اين كتاب را محمد قوچاني عزيز در سال 76 به من داد.اين كتاب پيش من ماند و تا همين الان هم فرصت نشده كه به او برگردانمش.

كتاب عجيبي است.وقتي شروع به خواندنش مي‌كني و كلا با سبك نوشتن و تكنيك گلشيري آشنا نيستي ممكن است در همان 20-25 صفحه اول از خواندنش خسته شوي و كتاب را ببوسي و بگذاري كنار.تصاوير و نوشته‌هاي كتاب با فلاش‌بك‌هاي متعدد ارائه مي‌شود تا جايي كه اصل قصه تحت شعاع قرار مي‌گيرد.ولي در وسط كار پازل قصه تكميل مي‌شود.جريان را مي‌بيني و تعقيب مي‌كني. آن وقت از داستان لذت مي‌بري.اين لذت بسيار دلنشين است. من بارها تا اواسط داستان چيزي نمي فهميدم.وقتي ماجراي اصلي دستم آمد ، به عظمت تكنيك هوشنگ گلشيري پي‌بردم.

گلشيري از همين تكنيك براي شازده‌احتجاب استفاده كرده است.كم و بيش در مجموعه قصه‌ها و رمان‌هاي خود نيز تكنيك ناب او را مي‌توانيد ببينيد.من به عنوان يك علاقه‌مند به ادبيات عاشق تكنيك و فرم در نوشتن هستم.البته اگر نويسنده تقليد كوركورانه نكرده باشد و فارسي را هم خوب بداند كه گلشيري از هر دو بهره‌مند است.

توصيه مي‌كنم حتما اين رمان را بخوانيد.

راستي نمايشگاه بين‌المللي تاسيسات تهران تمام شد و از حضور همه شما خوانندگان در بازديد از غرفه شركت تشكر مي‌كنم.از جمع خوانندگان وبلاگ سهيل و دلقك عزيز و شنير كه بدون ماري به نمايشگاه آمده بودند و توفيق زيارتشان را داشتيم.باقي هم دلشان با ما بود و ممنون.

 

فعلا.....

پي‌نويس: چندتا پست بدهكارم.يكي در مورد محمد قوچاني عزيزم كه چند شب قبل به ياد تنهايي فراموش شده‌اش يك شكم سير توي بالكن گريه كردم.يكي ديگر پست برآمدن محمود احمدي‌نژاد بود كه قسمت اولش را نوشتم و قسمت دوم را هم به‌زودي مي‌نويسم.ديگري تاريخ زندگي من با پرسپوليس كه يك پست چند قسمتي مي‌شود.ديگري هم كه احتمالا دشمن‌تراشي بزرگي براي من خواهد بود نگاهي كوتاه به طرز فكر دوستان ماركسيست و چپ‌هايي كه جديدا در اطراف خود مي‌بينيم.

قول مي‌دهم زودِ زود بنويسمشان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:20  توسط مازیار  | 

سلام

اول اين‌كه حال عيالات نامتحده خوب شد و ايشان به تدريج به عيالات متحده تبديل مي‌شوند.از همه آن‌هايي كه ابراز هم‌دردي كردند ممنون.

به هر روي ماجراي بدبختي هاي خودمان را خواهم گفت.پدرم در آمد هفته قبل.

اين هفته هم كه نمايشگاه بين‌المللي تاسيسات است و شركت ما هم شركت كرده است.براي ديدن من بياييد به سالن 15 نمايشگاه بين‌المللي تهران .آن‌جا خوش‌تيپ ترين آدم ايران را كه ببينيد بنده هستم.منتظر قدوم مبارك شما هستيم.اول سالن داد بزنيد مازيار خودم مي‌آيم و خدمت مي‌رسم.

 

فعلا.....

پي‌نويس: دوستان استقلالي كه اميد برد پرگل برابر پرسپوليس را داشتند بدانند مادر نزاده آن تيم استقلال را كه پرسپوليس را درست و حسابي ببرد.پس كلا خودش را ناراحت نكن.

بعد از نمايشگاه سعي مي كنم بيايم و درست و حسابي چند مطلب بنويسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:57  توسط مازیار  | 

سلام

من خسته‌ام.در حال منفجر شدن.شنبه پاي عيالات متحده شكست و سركار خانم مثل اتحاد جماهير شوروي كه فروپاشيد اكنون درب و داغان و فروپاشيده تشريف دارند.مي‌شود يك‌جوري گفت شده‌اند عيالات نامتحده.حالا از اين عيالات نا متحده چندتا آبرامويچ و پوتين بيرون بزند خدا به‌خير كند.هم مچ پايش شكسته و هم زانو.

اين چندروز كه نبوديم محمود رفت نيويورك و برگشت.آن‌ها كه اهل ديدن فيلم فارسي هستند فيلم اسمال در نيويورك را به‌خاطر دارند.فكر كنم اليور استون به زودي مستند محمود در نيويورك را بسازد.خداييش حرف محسن رضايي بايد به تريج قباي خيلي ها بربخورد.او گفته يكي ببيند چرا حضرت آقا تمام سياست‌هاي خارجي‌اش را به نفع اسراييل و متحدان اروپايي‌ اسراييل پيش مي‌برد.اصلا هدف از اين همه سفر به نيويورك چيست؟

اميدوارم برگردم (اگر جاني مانده باشد.) و بتوانم بنويسم.راستي كسي مي داند چرا محمود احمدي‌نژاد كه در مناظره‌ها حتي راجع به زن مردم هم حرف زد چرا در مناظره با محسن رضايي به سفر غيرقانوني پسر محسن رضايي اشاره‌اي نكرد؟او كه حتي از به‌زبان آوردن اسم هاشمي رفسنجاني و ناطق نوري ابا نداشت؟جوابش را اگر مي خواهيد بدانيد خبر بدهيد ايميل كنم.

 

فعلا.....

پي‌نويس: اول مطلب سهيل را در مورد جنگ بخوانيد.بي‌نظير است.قسم مي‌خورم اين جانور بايد روزنامه‌نگار مي‌شد.لاكردار ژورناليست دنيا آمده آنوقت فكر و ذكرش ذغال فروشي شده با طعم فرويد و پوپر .

دوم به زودي پته انصاري‌فرد را روي آب مي‌ريزم.يك پست اختصاصي و شايد چند قسمتي در مورد تاريخ پرسپوليس.

سوم دعا كنيد عيالات نامتحده زود شكل بگيرد و بشود عيالات متحده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:1  توسط مازیار  | 

سلام

مدتي اين مثنوي تاخيرشد.يعني هنوز هم مي‌شود.آخر اين چه روزگاري است كه يك نفر صبح تا شب كار كند.تازه شريكش (يعني عباس عزيز) شب تا صبح را هم كار كند بعد هم هميشه هشتش گرو نه باشد.باور كنيد آنقدر كار مي‌كنم كه گاهي به سرم مي‌زند بروم دو سه روزي خودم را گم و گور كنم وسط اين همه كار.موبايل هم خاموش و الخلاص.

خير سرمان شده‌ايم شركت بين‌المللي.از چهار كشور دنيا جنس وارد مي كنيم.سوئد و آفريقاي جنوبي واسپانيا و امريكا.(از خود امريكا ، باور كنيد.)اسپانيايي‌ها كه قربانش بروم آنقدر قربان صدقه ما مي‌روند و مرتب تشويقمان مي‌كنند.امريكايي ها هم هنوز و بعد از 3 سال هميشه مي‌گويند هنوز باور نمي‌كنيم شما اين‌قدر خوب تكنولوژي و محصولمان را بشناسيد.سوئدي‌ها هم كه عاشق چشم و ابروي دانش فني ما در مورد ازن هستند.(گاز ازن در بحث تصفيه آب كاربردهاي زيادي دارد.)با اين وجود تخفيف هم نمي‌دهند.كلا خيلي با دسيپلين تشريف دارند.مي‌ماند يك آفريقاي جنوبي و رييس عرق‌خور خوش مشربش كه هر وقت به من زنگ مي‌زند يا من مي‌زنگم با صداي بلند مي‌گويد : هلو مستر مازيار. لحنش هم شبيه صداي آن‌هاييست كه در نوارهاي  آموزش زبان انگليسي در خيابان انقلاب مي‌شنويم.خلاصه همه اين‌ها فكر مي‌كنند كه ما كلا خيلي باحاليم و الان در يك ساختمان مجلل به كار مشغوليم.كلي هم دفتر و دستك و از اين بازي‌ها.مانده‌ام وقتي قرار شد بيايند اين‌جا چه بكنيم.چطور بگوييم ما هستيم و اين مغز كم حجم و يك دفتر 50 متري و دو ، سه تا لب‌تاپ و چهار تا ميز.

بگذريم.همانطور كه پيش بيني نكرده بودم ! راهپيمايي روز قدس همه را غافل‌گير كرد.سيل خروشان مردم ، نشان داد خيلي دل و جرات مي‌خواهد كه بروي موسوي و كروبي را دستگير كني.

به فريادهاي سردبير روزنامه توپخانه ، آقاي حسين چكش توجه نكنيد.داد ايشان از كشيدن ت.خ.م‌هاي ایشان است نه از سر قدرت.به هر حال حضور مردم مي‌رود رنگ ديگري هم بگيردهمان‌طور كه ابراهيم نبوي پيش‌بيني كرده بود.از اين به‌بعد مردم در مراسم رسمي و سنتي 30 ساله شركت خواهند كرد.مثل راهپيمايي 22 بهمن و غيره.به هر روي اين تو بميري از آن تو بميري‌ها نيست.

البته بايد در نظر داشت كه اين حضور مردم دو نتيجه خواهد داشت.يكي تعيين مسير ايران و ديگري تغيير نگرش جهان به ايران.اين خيلي مهم است كه  كشورهاي سلطه‌گر و قدرتمند بدانند مردم ايران مي توانند در صورت تغيير حكومت ، خودشان راهشان را انتخاب كنند و نيازي به حضور آقابالاسر و .... ندارند.با اين همه به اعتقاد من آن‌چه اين حكومت را همچنان بي‌اعتقاد به حقوق شهروندي مي‌كند و از شهروندان بره‌اي بي‌آزار مي‌خواهد درآمد‌هاي نفتي بالاست.تا پول در حساب اين‌هاست همين آش است و همين كاسه.حالا بايد ديد خاصه‌خرجي‌هاي انجام شده در فلسطين و امريكاي جنوبي با اين وضعيت مالي چگونه ادامه خواهد داشت.آيا باز هم دولت فخيمه دهم مي‌تواند مثل قبل از محل ديگري به حقوق بازنشسته‌ها اضافه كند يا نه؟يا سود سهام عدالت باز هم از محل ديگري (و نه از محل واقعي) پرداخت خواهد شد ؟اصلا پولي در خزانه هست؟گزارش‌هاي غير رسمي نشان مي دهد خزانه دولت براي شش ماهه دوم سال خالي است.

آيا دولتي كه به بزرگ‌ترين پشتيبان‌هاي خود نظير حزب موتلفه نارو زده و هيچ كدام از آن‌ها را به بازي نگرفته مي‌تواند همچنان از حمايت آن‌ها برخوردار باشد؟جناح راستي كه علي‌رغم قول و قرار قبل انتخابات در هيات وزيران هيچ مشورتي را از سوي دولت نديد و دستش خالي ماند بازهم در فشار بالادستي‌ها كوتاه مي‌آيدو منافع خود را ناديده مي‌گيرد؟

تقاضاهاي مكرر و متعدد از طرف آقايان مهدوي‌كني و توكلي و ... براي برقراري فضاي آشتي ملي فقط و فقط نشان‌دهنده آن است كه دوستان به اين مسكن نياز دارند.مطلب دو پست قبلي مبين همين عدم تثبيت بود كه شايد با اين مسكن بشود درمانش كرد.(كه همه مي‌دانند مسكن درمان نيست و فقط طلب فرجه مي‌تواند باشد.)

خدا به خير كند.روزگاري سخت و پرتنش در راه است.

 

فعلا.....

پي‌نويس: ديشب بعد از مدت‌ها نشستم يك شكم سير بازي منچستريونايتد و منچستر سيتي را نگاه كردم.عبرتي شد براي آيندگان.گل اون خيلي‌چيزها را ياد بينندگان داد.فرگوسن خيلي بزرگ‌تر از آن است كه من بتوانم در مورد او تحليلي بنويسم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:3  توسط مازیار  |